علاء الدوله سمنانى

2

مصنفات فارسى ( فارسى )

بيت در ما نگيرند هر آنچه هستند گويند * چون آيينهء وجود خلقان ماييم ما سلم الله عن المحادثة الخلق و لا رسله فكيف انا . 4 - فىالجمله ببايد دانستن كه چون خواست تا سر كنت كنزا مخفيا فأردت ان اعرف 3 - آشكارا شود ، صفت تجلى مريدى حق در تجلى سبقت نمود ، نور مراد از آن تجلى بظهور پيوست ، مريد چابك‌سوار بر اسب مراد در ميدان خالقى به چوگان قدرت گوى قهر و لطف بازيدن آغاز كرد ، گاه از عالم غيب به صحراى شهادت مىانداخت و گاه از صحراى شهادت به عالم غيب مىانداخت تا همهء اسرار بر صحرا نهاد . آنچه محبوب حقيقى به لفظ گهربار مىفرمود كه اول ما خلق الله تعالى نورى 4 - ، اشارت بدين سر بود و مراد از مكمن غيب چون خواست تا ظاهر شود از پرتو شعاعش ذرات خلق پيدا شد . هرچند ميدان سخن وسيع است اما بر مقصود اقتصار كنيم در اين مقام . 5 - اولى در هر وجود ، نورى از هستى هست ، باقى تعبيه افتاد ، كه اگر آن نور نبودى هيچ وجود ، صورت نبستى . پس در خاك و آب و باد و آتش ، در هر يك نورى از آن تعبيه بود چون مركب شد وجود حيوان از بركت آن حاصل [ گرديد ] و آن انوار مفرده به سبب تركيب زيادت قوت گرفت و استعداد قبول فيض و رحمت رحمانيش حاصل شد . انسان كه خلاصهء موجودات است و از خلق ممتاز ، حكيم رحيم به حكمت قديم قالب او را از عناصر اربعه تركيب فرمود وجه مناسبتش با حيوانات ؛ از اين روى نورى از انوار روحانيت در او تعبيه كرد آشناييش با روحانيان ؛ از اين قبيل سرى از اسرار الوهيت در او وديعت نهاد ملايكهء مقرب را به سجودش امر كرد بدين سر . بار امانت اين سر بود كه فرمود : وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . [ 72 / 33 ] . 6 - ما را سخن با سر سماع است خود ناگاه به كوچهء ديگر بيرون افتاديم ، با سر سخن رويم كه سر سماع در ازل هر ذره‌اى از موجودات كه خطاب أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ [ 7 / 172 ] را سماع كرده بودند امروز چون نسيمى از نفحات ان لربكم فى ايام دهركم نفحات 5 - بر جان ايشان وزيد ، خواستند تا به همان